نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست.....

26/1/93

همینطوری نشستم و واسه اینکه به خودم ثابت کنم شرایط عادیه ، یه فیلم هم گذاشتم و داریم می بینیم، همیجوری که داره کم کم باورم می شه همه چیز عادیه ، یکدفعه یادش می افتم ، خشکم می زنه ، نه .... مگه ممکنه که الان روی تخت ICU باشه ؟ نه .... حتما اشتباه می کنم.حتما الان مثل همیشه پشت چرخ خیاطی اش نشسته و داره یه چیزی برای دخترش می دوزه ، یه لباسی ، مانتویی ، چیزی .... که بعدا نشونم می ده....

با خودم می گم لابد اینم یکی از همون مریضی هایی هست که وقتی بیاد برای همه مون با سبک خودش و با جزئیات همه رو مو به مو تعریف می کنه ، با تمام حس هایی که داشته و هم همیشه توی دلم فکر می کردم که خداروشکر حالش اونقدر ها هم بد نبوده . آره ...الان هم حالش اونقدرها بد نیست .... ولی الان روی تخت ICU و اینتوبه هست ، نارسایی تنفسی داره ....این دیگه از اون حمله های آسمی اش نیست که به قول خودش ریه اش سوت می کشه ....این واقعا فرق می کنه.این فکرها که میان سراغم بی اختیار و بی صدا اشک هام جاری می شن....

من می خوام حالش خوب بشه ، خوب بشه و برگرده خونه شون . بازم لاک پوست پیازی اش رو بزنه و آرایش کنه، از عشق و عاشقی جوونی اش باعشقش که الان شوهرشه برامون بگه ، از زیبایی خیره کننده چشم هاش .... دلم می خواد بازم توی راه پله ها ببینمش، محکم بغلم کنه و بگه عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده بود.خوبی ؟ آقا شوهر چطوره؟

خوب که فکر می کنم یاد گذشته ها می افتم ، یاد اون نون و پنیر کلاس اول دبستان من ، یاد حاملگی اش که به من قول داد اگه دختر خوبی باشم اسم نی نی اش رو هم اسم من می ذاره .... و فکر می کنم دختر خوبی هم بودم.....یاد چادرنماز گلدار سرمه ایش ، رنگ موهای زیتونی منحصر به فردش .

من منتظرم که بازم بیاد ، بیاد ، مامانم هم بیاد .... باز ببینم نشستن دوتایی دارن باهم تعریف می کنن و چای می خورن توی آشپزخونه و صدای قهقهه شون میاد...

میخوام خوب خوب بشه ....آخ که اگه خوب بشه تا آخر عمرم هر بار که می بینمش ، می شینم و ازش میخوام ذره ذره ماجراهای این دفعه بیمارستان رفتنش رو برام تعریف کنه، با اون سبک خاص خودش ..... فقط این بار توی دلم می گم : وای ...واقعا حالش اینبار خیلی بد بود ، واقعا همه مون رو بدجوری ترسوند.....

 

31/1/93

نیمه شبه.... دراز کشیدم توی هال خونه مامان اینا، تنهام .....چراغ ها خاموشه که مثلا بخوابم .... خیره شدم به سقف .... باورم نمی شه ، من منتظرش بودم ...اما نیومد ...برای همیشه رفت ....

از خونه شون فقط صدای همایون شجریان میاد ، که به جای همه مون داره می خونه :

چرا رفتی ؟ چرا ؟ من بی قرارم

           به سر سودای آغوش تو دارم .....

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست ...

               ندیدی جانم از غم ناشکیباست ......

                              چرا رفتی ؟ چرا ؟ من بی قرارم

                                            به سر سودای آغوش تو دارم ...

/ 6 نظر / 39 بازدید
باران بهاری

خدا بهت صبر بده عزیزم

فاطمه

می دونم چی میگی کلاس پنجم دبستان یه ناظم داشتم که خیلی دوستم داشت و از منی که تازه وارد بودم دفاع می کرد. سال بعدش مامانم مدیر همون مدرسه شد و اون ناظم شد دوست صمیمی مامانم. من هم که همچنان عاشقش بودم. وقتی قد می کشیدم میومد کنار من می ایستاد و می گفت تو نباید قدت از من بلندتر بشه. هرسال من بیشتر زانوهامو تا می کردم که قدم کوتاهتر بشه. سال دوم دانشگاه بودم. دو روز قبلش از مامان مرخصی گرفت که بره برای عروسی برادرش. اون شب اولین بار برای مرگ کسی گریه کردم. تا قبل از اون عزیزی رو از دست نداده بودم. تصادف کرده بود. الان می بینم که این شعر برای چنین آدمهای عزیزی چقدر مناسبه چرا رفتی چرا من بی قرارم به سر سودای آغوش تو دارم

یکی

کی ژاندارک ؟؟؟ من ی سوال بپرسم ؟

یکی

ژاندارکو اشتباه نوشتم !!!

memol

دوست عزیزم مطمینن واست خیلی عزیز بوده تسلیت میگم.روحشون قرین آرامش باشه