bypass
راستش این چند وقته زیادی حواسم معطوف آدم ها شده بود ... یه جوری که اصلا حواسم به دور و برم نبود .....یهو چشم هام رو باز کردم دیدم فصل زمستون bypass شده و من اصلا متوجه نشدم
پ ر ا ک ن د ه
فکر کنم همش تقصیر این عمو نوروزه ... این که زمان اینقدر زود می گذره رو می گم
قدیم تر ها خیلی دیر به دیر می اومد اما خب عوضش دست پر هم می اومد ... صبح های عید از خواب بیدار نشده می پریدم دور و بر رختخوابم رو چک می کردم ، حتما یه هدیه ی محشر واسم آورده بود ...اما الان هی تند تند میاد و البته دست خالی هم میاد ... البته شاید هم آدرس جدیدمون رو بلد نیست چون روز اول عید که می ریم خونه مامان و بابا ، بابا یه کادو میاره می گه این رو عمو نوروز آورده برای تو !!
می دونم الان یه کم زوده واسه حرف زدن از عید و بهار اما خب خداییش هوا خیلی بهاری شده اینجا. طوری که هر روز صبح کلی چه چه بلبل و پرنده می شنویم.
______________________________________
این رزیدنتمون همش واسه خاتمی تبلیغ می کنه! من هم بهش گفتم اگه همه ی خلاصه پرونده ها رو خودش بنویسه و به من نده که بنویسم شاید من هم به جاش برم به خاتمی رای بدم !! به من می گه یعنی کل نقشه ی کشورت به اندازه ی این برگه ی خلاصه پرونده واست می ارزه ؟!
______________________________________
زیاد از این بخش داخلی راضی نیستم یعنی آموزش خوبی نداره ... البته با بچه های خوبی هم نیستیم ... خیلی هاشون خیلی مزخرف هستن ... فکر کنید رفتن به اتندمون گفتن که : خانم دکتر علت این که ما روز اول نیومدیم کشیک وایسیم و رفتیم دانشگاه اعتراض این بود که این دو تا ( من و دوستم )به ما گفتن ! ... بعدش هم اتندمون صاف اومده به ما می گه : بچه ها گفتن شما نذاشتین کشیک وایسن ، چرا این کار رو کردین ؟
در صورتی که خداییش من همون روزخودم بهشون گفتم بچه ها این کار خیلی agressive هست ... زیاد چهره خوشی نداره.... ببین تورو خدا چه آدم های جلبی پیدا می شن !
ولی مهم نیست ... در عوض کفش هایی که تازه خریدم و توی این بخش می پوشم رو خیلی دوست دارم ! از بخش راضی نیستم و توش راحت نیستم از کفش هام که راضی ام و توشون راحت ام 
یه راند طولانی غیر قابل تحمل غیر قابل ترک به نام زندگی
الان خیلی وقته که می خوام آپ کنم.هر دفعه هم یه مطلب به ذهنم میاد که بنویسم... مطالب جالبی هم به ذهنم میاد ها اما خب چون نمی نویسمشون یادم می ره... مثلا اون دفعه یه مطلبی بود نمی دونم چه ربطی پیدا می کرد به آدم برفی ...یا دفعه ی قبلیش یه مطلبی بود که یه جورهایی بحث منطقی و این حرفها بود ... یا اون دفعه که یه مطلب درونگرایانه بود ...یا چه می دونم هزار دفعه دیگه ... که خب ننوشتم و الان هم یادم نیست
بگذریم ...
زندگی مثل یه راند طولانی داخلی می مونه ... یه راند طولانی ۵، ۶ ساعته وقتی پست کشیک هستی اون هم با چندتا اتند بداخلاق و جمعی از رزیدنت ها و اینترن ها و با تماشاچی گری بیمارها ...
یه راند طولانی با اون بحث های بی انتهاش که هیچ وقت قابل پیش بینی نیست که کی تموم می شه ... ممکنه اینقدر بحث توی بحث باز بشه که ساعت ها مجبور باشی سر پا بایستی بدون هیچ امکان نشستن و حتی تکیه دادنی ....
یه راندی که از همون اولش نفس کم میاری ... داری می میری اما خب نمی تونی به زبون بیاری یا حتی توی چهره ات خستگی رو نشون بدی ... یه نشونه ی کوچولو کافیه برای اتندت که دیگه تا آخر بخش هی بکوبه توی سرت ... رزیدنت ها مسخره ات کنن ... حتی نمی تونی به نزدیک ترین دوستت هم ابراز کنی که چقدر واقعا خسته ای ... محکومی که تا آخرش بمونی و از درون خرد بشی اما خم به ابرو نیاری .... می خوای چی کار کنی خب ؟ راند رو که نمی شه ترک کرد....
چیه ؟
لابد می خواین بگین در اون لحظه از پنجره به بیرون نگاه کن و افق های روشن رو ببین و نمی دونم چرا دپرسی و این حرفها ؟!!