بامداد خمار

خماری بد دردیه ....

سعدی علیه الرحمه می فرماید : شب شراب نیرزد به بامداد خمار

سخن حکیمانه ای هست ..... ولی اگه روزگار بازهم مجال بده ،بازهم اظهار ارادت به جام شراب خواهم داشت ...... پای خماریش هم وایسادم !

 

  
نویسنده : crescendo ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٩


خودآزار

 

می دونم که یه وقتایی دلت می گیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم

 

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو می خوای یه جورهایی خودآزاری

                                                                      یه جورایی خودآزاری

 

  
نویسنده : crescendo ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥


آشنا به نظر میاین؟!

احساس می کنم دیگه تقریبا همه ی مردم این شهر رو می شناسم ! یعنی حداقل قیافه هاشون که برام آشناست ..... تازه برخلاف این که ادعا می کنم هر روز این همه مراجعه کننده دارم و قیافه هاشون یادم نمی مونه ، می بینم که خیلی هم خوب قیافه هاشون یادم می مونه!خصوصا اون هایی که اعترافاتی هم دارن ....

بعضی وقت ها به نظر میاد کار بی خودی دارم، چون بیشتر تاکیدش روی کار مشاوره است ....(donor selection )و این که فکر می کنم این همه درس نخوندم که بیام روزی شش هفت ساعت پشت سر هم فک بزنم و مشاوره کنم ! اما خب اگه واقع بینانه نگاه کنی کار مهمیه ....donor selection قوی تر و با وجدان تر یعنی خون های سالم بیشتر ... کی می تونه مطمئن باشه که حتی تا همین دو سه روز دیگه خودش یا یکی از عزیزانش محتاج خون یکی از همین افرادی نمی شه که من و امثال من صلاحیت اهدا کننده اش رو تایید می کنیم ؟

بعضی وقت ها واقعا از گذشته خودم تعجب می کنم .... یعنی احساس می کنم خیلی فرق کردم با گذشته ام... احساس می کنم پیر شدم ! .... اصلا باورم نمی شه اونقدر کم می خوابیدم ، اونقدر کم استراحت می کردم ولی بازهم فعال و پرانرژی بودم ، الان وقتی خونه ام همش خوابم اما بازهم احساس خمودگی و خستگی دارم شاید هم به خاطر این همه فک زدنه ! دو سه سال دیگه فکر کنم باید برم خانه سالمندان نیشخند  البته جای امیدواری هم هست که دوستان عزیزی هم هستن که می گن با من همدرد هستن ، این یعنی من توی خانه سالمندان تنها نمی مونم :)

  
نویسنده : crescendo ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳


غزل

نیستی

مثل غزلی که هرگز سروده نشد

نیستی

اما همیشه خجسته و مبارکی

  
نویسنده : crescendo ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱


استاد !

میخواستم اول ترم ... اولین جلسه ای که به اسم استاد پام رو می گذارم دانشگاه بیام اینجا یه چیزی بنویسم که یه جور یادبود بشه ....از رسیدن به یکی از آرزوهای دیرینم....آخه من خیلی آموزش دادن رو دوست دارم .... خب حالا دیگه آخرهای ترم هست .... نمی شه گفت استاد بی نظیری هستم اما بد هم نیستم ....

اوایلش خیلی جالب بود .... تا همین چند وقت پیش من اون ور مرز بودم ... حالا این ور وایسادم ..... حس جالبیه که هی بهت بگن استاد  :)  !!  و بعد با زرنگی کودکانه ای سعی کنن اسم چند نفری رو به لیست حضور و غیاب اضافه کنن و بعد هم که تو خودت رو می زنی به کوچه علی چپ کلی احساس زرنگی و موفقیت کنن .

اون موقع ها ما فکر می کردیم استاد که اون بالا وایساده داره درس می ده متوجه خیلی چیزها نمی شه ... اما واقعا این طوری نیست .... هر اتفاقی و حتی نگاهی رو می فهمی ، می فهمی کی خسته است ، کی امروز خوابش می آد ، کی داره واقعا گوش می ده ، کی داره ادای گوش دادن رو درمیاره ..... و خلاصه این که همه چیز رو می فهمی

یه چیز دیگه هم فهمیدم ، دشواری کار تدریس در اینه : ضمن تدریس باید سعی کنی نگاهت خیره به یه نقطه نشه و به کل کلاس نگاه کنی ، جوری که همه احساس کنن داری باهاشون حرف می زنی و همزمان باید اطلاعات اون نگاه ها رو تحلیل کنی تا بفهمی آیا لازمه بیشتر توضیح بدی یا نه فهمیدن..... بهتره یه استراحت کوچولو بهشون بدی .... یا نه واقعا غرق درس شدن و تمرکز خوبی دارن و الان موقع خوبی هست که نکات مهم رو بگی ..... این ها همش تمرکز می خواد .... و واقعا سخته ..... اینه که می بینی حتی بدیهی ترین چیزها رو ممکنه قاطی کنی .... و لازمه که حتما دست نوشته ای داشته باشی و این دست نوشته نشانگر بی سوادی استاد نیست :)

پ.ن : هر وقت کلمه استاد رو می شنوم بی اختیار یاد چند نفر می افتم : پدرم ، دکتر قیاسوند ، دکتر پارسای ، دکتر صمیمی..... انگار کلمه ی استاد برای من مترادف با اسم این چند نفره :)

  
نویسنده : crescendo ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢


خسته نباشید

همیشه فکر می کردم وقتی به یه نفر می گم خسته نباشید ، حتما خیلی بهش لطف کردم ! و کلی هم باعث احساس سرخوشی در اون آدم شدم و حتما هم با گفتن همین جمله ی ساده بخشی از خستگی اش رو به در کردم!!

اما الان در جایگاه یکی از شنوندگان مداوم همین عبارت خدمت شما عرض می کنم که : گوینده ی عبارت" خسته نباشید" نه تنها لطفی به شونده نمی کنه بلکه شنونده ی خسته ی بیچاره رو مجبور میکنه یکی از اون آخرین ATP هایی که برای دیدن مراجعین بعدی ذخیره کرده ، صرف جواب تعارفش کنه و بگه : ممنونم !

پس محض رضای خداهم که شده لطف کنید و به هیچ کسی نگید خسته نباشید!!

  
نویسنده : crescendo ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱


آرزو

می گن خدا آرزوهای آدم رو حتما برآورده می کنه .... البته فقط آرزوهای قلبی رو

فکر کنم متاسفانه راست می گن

  
نویسنده : crescendo ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۳


می فهمم ، راحت باش...

بعضی وقت ها فکر می کنم من زیادی آدم ها رو درک می کنم .....می تونم خودم رو به جای اونها بگذارم و از خیلی از کارها و حرفهاشون دلگیر نشم .

البته این رو هم فهمیدم که نباید این فهمیدن ها و درک کردن ها رو همیشه بروز داد ، وگرنه شاید یه جورهایی سوءاستفاده بشه ، که گاها هم سوء استفاده شده و نتایجش رو دیدم اما علیرغم این موضوع بازهم نتونستم خودم رو عوض کنم .

به خاطر همین هم شاید ظاهرا به نظر نیاد اما واقعیت اینه که ، من زیادی شرایط همه رو درک می کنم و  علیرغم اینکه به ظاهر نشون می دم از دست کسی دلگیرم و حتی منتظرم ازم عذرخواهی بشه اما به ندرت از ته قلبم از کسی دلگیر می شم .

پس بین خودمون بمونه  ،هر جوری هستین باشین ، کلا راحت باشین چون حتی اگه سعی کنم در ظاهر نشون ندم ، اما به هر حال من درکتون می کنم .

  
نویسنده : crescendo ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱


موقعیت

آدم ها موقعیت ها رو می سازن و بعد اون موقعیت ها هستن که آدم ها رو می سازن و این چرخه مدام تکرار می شه.

من موقعیت پزشکی خوندن رو واسه خودم ساختم ، بعد اون موقعیت من رو ساخت .... وقتی اون موقعیت بود من هم بودم ، هر روز حرف تازه ای برای گفتن داشتم ، هر روز اتفاقات جدیدی رو تجربه می کردم ، حرفی برای گفتن داشتم ، به نظر بذله گو تر و شوخ طبع تر و خوش مشرب تر میومدم ..... از روی پست های قدیمی ام می گم.... حالا دیگه اون موقعیت نیست .... من هم نیستم .... حرف جدیدی نیست .

می دونم که این توقف هم یه بخشی از زندگی هست ، که باید باشه ....این همون زمانی هست که داری موقعیت بعدی ات رو می سازی تا اون موقعیت بعدی هم بتونه وجود پیدا کنه و بعد بیاد بقیه ی هویتت رو بسازه .

  
نویسنده : crescendo ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٦


عادت

عادت

  
نویسنده : crescendo ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩