اشتباه
همه مون اشتباه می کردیم ....
آره .. همه مون در تمام این هفت سال اشتباه می کردیم چون همه مون زود قضاوت کردیم ، فکرکردیم نمیتونیم واسه هم دوستای خوبی باشیم ، فکر کردیم چون خیلی اختلاف فکری و فرهنگی و طبقاتی داریم ،نمی تونیم حرفهای همدیگه رو بفهمیم و یا حتی فقط بشنویم ، نمی تونیم با همدیگه بخندیم ،شاد باشیم ،شوخی کنیم ، به هم کمک کنیم .دریغ که نمی دونستیم صمیمیت و دوستی خیلی ساده تر از این حرفها می تونست بین لحظه لحظه هامون جاری بشه
خیال می کردیم خیلی از هم دوریم ، اونقدر دور که هیچ وقت به هم نمی رسیم ... اما الان به هم رسیدیم . در همین لحظه ای که باید با هم وداع کنیم به هم رسیدیم .
تازه داشتیم یاد می گرفتیم که چطور بدون اینکه کاملا همدیگه رو قبول داشته باشیم همدیگه رو دوست داشته باشیم و از کنار هم بودن لذت ببریم ... تازه داشتیم یادمی گرفتیم که چه جوری با هم حرف بزنیم و کنار هم باشیم اما ...
حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
ای ....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود
دیر می شود
. . .
بابا

کی باورش می شد؟ خودم هم نمی شد.... این که رفتنش اینقدر داغونم کنه ....
من بابا بزرگ ندارم ... مثل بابا بزرگم دوستش داشتم بهش امید بسته بودم ... بهم می گفت : دِ تِر
هیچ کی رو دیگه این آخری ها نمی شناخت، اما منو شناخت . اینو گذاشتم به حساب خوش شانسی ام و به حساب علاقه ای که همیشه بهم داشت .همین طور که دستش رو گرفته بودم و نوازش می کردم بهش گفتم : بابا ؟ گفت : جانم گفتم : منو می شناسی ؟ با یه لبخند کوچولو گفت : نه اسمم رو گفتم و گفتم : منم دیگه عروست. اسمم رو با یه بغضی تکرار کرد و گفت : تویی ؟؟ بعدش گریه اش گرفت.
دو هفته بعدش شب بهمون خبر دادن که بابا رفت .
حالا من موندم و دلتنگی .... من و یه عالمه حرفهایی که قرار بود با هم بزنیم ... یه عالمه ماجراهایی که قرار بود بیام ازت بخوام برام تعریف کنی ...
دیگه نیستی .... نیستی که مثل اون دفعه پشت تلفن بهم بگی : من چقدر خوشبختم که تونستم یه بار دیگه قبل از مردنم صدات رو بشنوم ....
و من حالا می فهمم که من چقدر خوشبخت بودم دو هفته قبل از رفتنت .... که دستت توی دستم بود....
زندگی
اینجوریه دیگه .... زندگی رو می گم
یا با زبون خوش مثل بچه ی آدم خودت می فهمی .... یا بهت می فهمونه
یک پست بلند برای یک دوئل واقعی :)
شب یکی از کشیک ها بود که با یکی از بچه ها داشتیم حرف می زدیم راجع به این که پیرو امام حسین و ائمه بودن که فقط به تظاهر نیست اگه راست می گه آدم باید وقتی داره به یه مظلوم ظلم می شه ازش دفاع کنه ، خصوصا اگه کار سختی باشه این کار .
جالبه که فرداش فریبا از خواب بیدارم کرد که چه نشستی که فلان آقای رزیدنت گفته که اینترنی که دیشب این مریض آی سی یو رو موقع ورود به اورژانس دیده کجاست که من میخوام بهش کشیک اضافه بزنم چونکه مریض رو ندیده و معاینات رو الکی نوشته.من هم پاشدم رفتم آی سی یو و دیدم که ایشون همین اراجیف راجع به این که اینترن بیمار رو ویزیت نکرده وارد پرونده بیمار کرده و مهر هم کرده ! من هم زیر نوشته اش نوشتم که معاینات بیمار در زمان مراجعه به همون شرح بوده و تغییرات بعدا ایجاد شده و امضا کردم !
سر مورنینگ هم مریض رو معرفی کردم (شانس من رزیدنت اورژانس و رزیدنت آی سی یو شب قبل ، اون روز توی مورنینگ نبودن و مرخصی بودن ! ) و ضمن معرفی بیمار یک دوئل واقعی بین من و ایشون رخ داد. به این صورت که من گفتم در زمان مراجعه ، معاینه chest بیمار نرمال بود و البته بیمار در حالی وارد مرکز ما شده بود که در مرکز قبلی اینتوبه شده بود.اون هم پاشد گفت که : ببخشید من بگم که متاسفانه اینترن ما اصلا بیمار رو ندیدن و بیمار در زمان مراجعه آمفیزم داشته که ناشی از انتوباسیون نادرست مرکز قبلی بوده و ایشون چون بیمار رو معاینه نکرده این ها رو نوشته .من هم هیچ نگاهش نکردم و فقط رو به اتندمون گفتم که این طور نبود ایشون در زمان مراجعه مشکلی در معاینه نداشت حتی رزیدنت اورژانس هم چیز خاصی در معاینه پیدا نکردن. بازهم برگشت همون خزعبلاتش رو تکرار کرد که من دیگه عصبانی شدم و برگشتم زل زدم بهش و گفتم : شما که اون موقع اونجا نبودی ، شونزده ساعت بعد از من مریض رو دیدی بعد احساس می کنی که بهتر از من می دونی مریض در بدو ورود چه حالی داشته ؟؟ یکی از رزیدنت های خانوم یه چشم غره به من رفت و لبش رو گاز گرفت و این و اون رو نگاه کرد که مثلا یعنی چه اینترن پر رویی!!
خلاصه بحث وارد مسائل علمی دیگه ای شد و در همین حین یکی از رزیدنت ها پرونده مریض رو گرفت و با دقت مطالعه کرد و آخر مورنینگ با صدای بلند گفت : اجازه بدین من از روی پرونده با توجه به نوت ها و مطالب ثبت شده دقیقا بگم چه اتفاقی افتاده ، بیمار ساعت 2:30 عصر وارد اورژانس شده که به نوشته اینترن و رزیدنت اورژانس معاینه chest بیمار نرمال بوده . 3 عصر وارد آی سی یو شده که به نوشته پرستار آی سی یو و رزیدنت آی سی یو همچنان بیمار از این نظر نرمال بوده و زیر ونتیلاتور رفته ، اما ساعت 6:30 عصر به نوشته ی پرستار و رزیدنت آی سی یو بیمار زیر ونتیلاتور دچار آمفیزم شده و مشاوره جراحی در خواست شده . یعنی حرف خانم دکتر اینترن کاملا درست بوده .
من هم برگشتم یه بار دیگه نگاه کردم به اون آقای دکتر و با صدای بلند گفتم دیدین من درست می گفتم و شما اشتباه می کردین که من مریض رو معاینه نکردم . و ایشون از عصبانیت داشت می ترکید و سعی می کرد لبخند بزنه
جالبه ! حتی اگه من اشتباه کرده باشم اون مریض بد حالی که پذیرش داده شده باید قطعا توسط رزیدنت اورژانس و آی سی یو دقیقا معاینه می شد و هیچ کسی توی اون جمع حاضر نبود که ذره ای صحبت از اون افراد به میون بیاره و فقط انگار من یک نفر بودم و این یک مریض !! اما خیلی دعا کردم اون آقای دکتری رو که به نظرم واقعا از پیروان ائمه بود و اینجا مقابل این همه آدم از حق من دفاع کرد و همکار خودش رو چون داشت تهمت می زد و حرف زور می زد زیر سوال برد :)
می گذرد
زمان داره می گذره .... صبح شب صبح شب صبح شب ..... همینجوری لعنتی داره میگذره و من اصلا نمی تونم بفهمم داره چی می شه دارم چی رو از دست می دم ... چقدر حسم شبیه اون بازی هاو مرحله ی کسب امتیازشون هست ... همون هایی که یه عالمه حباب های امتیاز تند تند از جلوی مانیتور رد می شن و تو باید روشون کلیک کنی تند تند و نمی رسی و هی حرص می خوری ....
من فقط تنها کاری که می کنم اینه که دست از کلیک کردن برداشتم و زل زدم به صفحه مانیتور و دارم نگاه می کنم اون حباب های امتیاز رو که تند تند از جلوی چشم هام رد می شن
کاش یکی منو از خواب غفلت بیدار می کرد
مسمومین
گیرم که اصلا هدف اون خانوم هایی که قرص خوردن ، خودکشی نبوده ، فقط خواستن محبت و توجه همسرشون یا نامزدشون رو ولو به مدت کوتاهی و حتی به قیمت به خطر انداختن سلامتی و جونشون به دست بیارن ...این جای شماتت نه که نداره ولی قابل درکه.
به نظر شما چقدر یه زن باید احساس بی پناهی عاطفی کنه و چقدر مردش ناتوان و عاجز باشه از ابراز عشق که چنین اتفاقی رخ بده؟
آقایون اغلب over dose می کنن ...البته نمی دونم اون ها هم شکست عاطفی در زمینه شون هست یا نه ؟ ولی خودشون که اغلب مسائل مالی رو مطرح می کنن
راستی دیشب دو تا سرباز هم اومده بودن ، اولیش یه پسری بود که توی بازداشت بود و دوبار اقدام به خود کشی کرده بود یک بار سنگ رو کوبیده بود توی سر خودش و این بار هم کلی قرص خورده بود ( حالا تو بازداشت این همه قرص از کجا گیر آورده بماند ! ) دومیش هم یکی بود که شیشه را در نوشابه حل نموده و میل فرموده بودند و مسموم گردیده بودند ! و ادعا می کردند که به خوردمان داده اند وگرنه ما که شیشه نمی خوریم و نمی کشیم و این حرفها. ضمن حرف زدن جالبه که این دوتا سرباز آشنا در اومدن و معلوم شد که از یک جا اومدن ... حالا وسط اورژانس نشستن به حرف زدن ....
عجیبه این دست به خودکشی زدن ها .... پسره مثلا قرص خورده که خودش رو بکشه بعد می گه اینجا چه جور بیمارستانیه که یه فشار درست و حسابی از آدم نمی گیرن اصلا به آدم نمی رسن !! همون ماجرایی که در پاراگراف اول اشاره کردم ... اغلبش جدا به قصد خاتمه ی زندگی نیست ، به قصد ادامه زندگی بهتر هست
مرد بارانی
دیروز به دیدن دکتر قیاسوند رفتیم ...همون استاد ارزشمندی که حدود 5 سالی می شد ازش خبر نداشتم ، دوباره برگشته ایران . آدم بزرگوار و بزرگ منشی که چندین ساعت از وقت ارزشمندش رو در اختیار ما قرار داد .
داشتم فکر می کردم که شاید یک ساعت هم نشینی و هم صحبتی با چنین افرادی با سالها و سالها هم صحبتی با خیلی از آدم ها برابر باشه و شاید بازهم بالاتر .
خیلی خوشحال شدم از دیدنشون و از این که فهمیدم طرح تحقیقاتی که به خاطرش حدود 20 سال از عمرش رو زحمت کشیده ، علی رغم تمام کارشکنی ها سر انجام به ثمر رسید،و به قول خودش حالا اومده تا امکان استفاده از نتایج طرحش رو برای مردمی که به خاطر اونها این زحمات رو کشیده در اختیارشون قرار بده و بازهم برگرده ، بره و خیالش راحت باشه که رسالتی که به خاطرش به این دنیا اومده بود رو انجام داده.
آروم
عاشق وقتهایی هستم که مامانم میاد خونه مون ، من می شینم پشت کامپیوتر ، مامانم بی سر و صدا میاد می شینه کنارم ، عینکش رو می زنه و با حوصله کتاب ها و جزوه هام رو ورق میزنه .... با حوصله کاغذهای پراکنده ام رو دونه دونه نگاه می کنه .... وسایلم رو ورانداز می کنه ، مامانم به خیال خودش بی سر و صدا کنارم نشسته که حواسم پرت نشه .... اما من حواسم پرت می شه وتوی تمام این مدت زیر چشمی دارم نگاهش می کنم ...اما به روی خودم نمی آرم چون اونوقت فکر میکنه مزاحمم شده و پامی شه زودی می ره از کنارم .
H1N1 و آمرزش گناهان
اتندمون می گفت : در احادیث گفته شده که بیچاره کسی هست که ماه رمضان تمام بشه و گناهانش هنوز آمرزیده نشده باشه ، چون معلوم نیست که ماه رمضان سال بعد رو زنده باشه و مجددا در طول حیاتش چنین فرصت نابی برای آمرزش گناهان پیدا کنه ، و تنها فرصتی که قابل برابری با این ماه هست ، صحرای عرفات هست که خب دسترسی به اون هم به خاطر همین H1N1 و آنفولانزای خوکی چندان میسر نیست !
و ما نتیجه اخلاقی گرفتیم که همش تقصیر این آنفولانزای خوکیه که نمیذاره ما گناهانمون آمرزیده بشه :)
آدمیزاد
راستش در توضیح اشتباهات بزرگی که در گذشته ی نه چندان دور مرتکب شدم فقط می توانم یک جمله بگویم : آدمیزاد است دیگر ، گاهی خر می شود